پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
77
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
ابن عمّ او - و عمّ من جعفر طيّار است و عمّ پدرم حمزه است - سيد الشّهداء - ، و برادرم حسن است . اگر شما به خداى بگرويدهايد و به جدّ من ايمان داريد بگوييد تا مرا چه گناه رفته است كه قصد جان من كردهايد ؟ و نبينيد كه ترسايان سُمّ خر عيسى چگونه عزيز دارند ، و آنكه جهودان اند و چيزى يابند از آن موسى ، همچنان كنند ، و هر دينى مر رسول خويش را و اهلبيت او را چگونه عزيز دارند . يا قوم ! تا من اندر ميان شماام خون كسى نريختم و خواستهء كسى نستدم ، شما به چه حجّت خون من حلال داريد ؟ و من به مدينه نشسته بودم بر بالين قبر جدّم ، مرا آنجا نهشتيد كه بنشينم . به مكّه شدم ، مرا بخوانديد و شما كه اهل كوفهايد رسولان فرستاديد و من اكنون شما را از آن گويم كه موسى گفت قوم فرعون را : اگر به من نگرويد از من زاستر شويد تا من به حرم خداى عزّ و جلّ باز شوم و آنجا بنشينم تا اين جهان بر من بگذرد ، و بدان جهان پديد آيد كه حق كرا بوده است و ستم كه كرده است ، پس هيچكس جواب نداد حسين را ، پس حسين ( ع ) گفت : الحمد للّه كه حجّت خداى بر شما است و از من بر شما لازم است و شما را بر من حجّت نيست . پس ديگر باره حسين از ايشان هر يك را نام برد و گفت : يا فلان ! و يا فلان ! و يا فلان ! و نه شما مرا نامه كرديد و گفتى بياى ؟ ! و با مردم من ، مرا بيعت كرديد و مرا بخوانديد ، اكنون مرا بخواهيد كشتن ؟ ! پس ايشان جواب دادند كه ما از بيعت تو بيزاريم . حسين گفت : الحمدُ للّه كه شما را بر خداى و پيغمبر حجّت نماند . پس گفت : اللّهُمَّ انتَ ثِقَتِى فِى كُلِّ كُربَةٍ وَ عُدَّتِى عِندَ كُلِّ شِدَّةٍ وَ قُوَّتِى عِندَ كِلِّ مُلَمَّةٍ وَ جَارِى فِى كُلِّ حَالَةٍ انتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعمَةٍ وَ مُنتَهى كُلِّ غَايَةٍ اكفِنى يَا ارحَمَ الرَّاحِمِين . پس اشتر بخوابانيد و بر اسب نشست و صفْ راست كرد و بيستاد و چشم همى داشت تا ابتدا ايشان كنند . « 1 » اوّلين كسى كه از سپاه دشمن پا به ميدان مىگذارد شخصى به نام عبداللّه بن حوزه كه در اثر نفرين امام به طرز فجيعى جان مىسپارد : پس مردى از لشكر عمر سعد بيرون آمد به نام عبداللّه بن حوزه و حسين را گفت : بشارت باد ترا به آتش ! حسين گفت : آن روز مباد كه من نزديك خداى شوم و آتش اميد دارم . پس گفت : يا رب ! اين را هلاك كن . راست چون عبداللّه برگشت ، پاى اسبش به چاهى فرو شد و از اسب بيفتاد و پايش به ركاب اندر بماند و او را بر زمين همى كشيد تا بمرد .
--> ( 1 ) . تاريخنامهء طبرى ، ج 2 ، ص 706 و 707 ( زاستر : زآن سوتر - آن طرفتر ) .